#گلهای_باغ_سردار_پارت_398
- نگران نباشید. حسابداری میتونه خیلی راحت این مشکل رو حل کنه. قبلا از پسش بر اومدن چرا دوباره نتونن؟
شقایق چیزی برای گفتن نداشت؛ پس سکوت کرد. شهرام جلوی آموزشگاه ایستاد. شقایق که همچین انتظاری نداشت معذب شد و دل را به دریا زد و گفت:
- آقای بهپور من رو ببخشید؛ اما لازم نیست تا جلوی در آموزشگاه بیاید.
شهرام منظور او را دریافت و گفت: اتفاقاً لازمه.
شقایق به چشمان عسلی او زل زد. این جمله دو معنی داشت؛ یا او میخواست همه جا همراه شقایق باشد و از هیچکس نمیترسید، و یا اتفاقی افتاده بود که شقایق از آن بی خبر بود.
شهرام چند ثانیه بدون پلک زدن به او نگاه کرد؛ اما صدای بوق ماشین پشت سریاش او را به خود آورد. شقایق خواست کمربندش را باز کند و از ماشین پیاده شود، که شهرام مچ دستش را گرفت.
شهرام: چند لحظه بمونید باید با شما صحبت کنم.
شقایق حس کرد دستش میسوزد. سعی کرد بدون اینکه او را ناراحت کند دستش را از دست جوان خارج کند؛ اما شهرام دستش را رها نکرد با یک دست دنده را عوض کرد و از آموزشگاه دور شد.
romangram.com | @romangram_com