#گل‌های_باغ_سردار_پارت_399

جایی برای پارک پیدا کرد. همان‌طور یک دستی ماشین را پارک و خاموش کرد و به سمت شقایق برگشت. هر دو، همزمان به دستانشان نگاه کردند. شهرام آرام انگشتانش را باز کرد و مچ شقایق آزاد شد.

دخترجوان شوکه بود. چه اتفاقی افتاده که رفتار اوعوض شده.

شقایق: آقای بهپور موضوع چیه؟

شهرام هر دو دست را روی فرمان گذاشت.

شهرام: خانم سردار، نمی‌خوام شما رو بترسونم؛ اما لازمه که یه چیزی رو بدونید.

شقایق با این حرف بیشتر نگران شد.

- اتفاق بدی افتاده؟

- نمیدونم چطور باید بگم.


romangram.com | @romangram_com