#گلهای_باغ_سردار_پارت_396
نرگس فکر کرد میتواند توی راه با او صحبت کند، پس سریع گفت: صبر کن من برسونمت .
شقایق: نه، زحمت نکش؛ راهم دور نیست. به دخترها سلام برسون.
قبل از آنکه نرگس و مادر حرفی بزنند، از پلهها سرازیر شد و خود را به خیابان رساند.
وارد خیابان اصلی شد. هنوز در مورد برخورد نرگس فکر میکرد که اتومبیل شهرام کنارش ایستاد.
شهرام: مسیرمون یکیه؛ اجازه میدید شما رو برسونم.
شقایق سرش را به سمت او برگرداند؛ هر دو لبخند زدند. شهرام در را از داخل برایش باز کرد. سوار شد و سلام کرد.
شقایق: سلام. واقعا مسیرتون از این سمته؟
صورت و لبهای شهرام عادی بود اما چشمانش میخندید.
romangram.com | @romangram_com