#گل‌های_باغ_سردار_پارت_395

از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت. نرگس و مادر پشت میز نشسته بودند: صبح بخیر.

نرگس برخواست و میز را دور زد و جلوی شقایق ایستاد.

نرگس: سلام عزیزم.

شقایق را بغل کرد سرش را کنار گوش او گذاشت و گفت: متاسفم.

شقایق مهربان بود اما احمق نبود. سری به نشان پذیرفتن عذر خواهی او تکان داد و خود را عقب کشید.

شقایق: من دارم میرم مامان، کاری نداری؟

مریم خانم که نگران برخورد دو خواهر بود پرسید: چرا صبحانه نمیخوری؟

شقایق: میل ندارم.


romangram.com | @romangram_com