#گل‌های_باغ_سردار_پارت_394

نیلوفر: بذارش روی کبودی‌ها؛ جلوی خونریزی بیشتر مویرگ‌ها رو می‌گیره.

گونه او را بوسید و گفت: شب بخیر.

نیلوفر از اتاق بیرون رفت و در را پشت سر خود بست.

شقایق کیسه یخ را روی بازوی کبودش گذاشت. بلند بلند با خودش حرف زد: من دارم چی‌کار میکنم ؟

ازسردی یخ لرزید. کیسه را روی میز گذاشت.

میخواست بخوابد؛ اما سرش درد میکرد. نمی‌خواست با اردشیر یا شهرام صحبت کند. موبایلش را خاموش کرد و سیم تلفن را از پریز خارج کرد.

***

صبح جمعه بیشتر خوابید. مادرش اصرار کرد، تا ناهار را با آن‌ها بخورد؛ اما او سردرد را بهانه کرد و تا عصر از اتاقش بیرون نیامد. کوکب یک غذای سبک برایش درست کرد که هم ناهارش بود و هم شام. به تنهایی آن را خورد تا به مادر و پدرش بفهماند که هنوز ناراحت است. شب خواب عجیبی دید؛ روی یک پل ایستاده بود و از بالا به خانواده‌اش که زیر پل، از رودخانه کوچکی رد میشدند نگاه می‌کرد؛ در یک لحظه همه چیز عوض شد. او زیر پل درون یک رودخانه خروشان بود و آنها روی پل به او لبخند می‌زدند. صبح با سردرد بیدار شد.برای رفتن به کلاس آماده میشد که صدای نرگس را شنید: نه، صبحانه خوردم.


romangram.com | @romangram_com