#گلهای_باغ_سردار_پارت_393
شقایق دستش را دراز کرد و نیلوفر انگشتان او را فشرد. تصمیم داشت آن شب با شقایق حرف بزند پس ادامه داد:
- آرش انتخاب نرگس بود و پیمان به خاطر دخالتهای اون توی رژیم غذایی من، به سوء تغذیه دچار شده. البته من و آرش خیلی همدیگه رو دوست داریم؛ اما همیشه به خاطر نرگس با هم بحث میکنیم.
شقایق صادقانه گفت: متاسفم من چیزی نمیدونستم.
نیلوفر لبخند تلخی زد: تقصیرتو نیست. من قدرت نه گفتن ندارم. همه عمرم هر کاری اونها خواستند کردم؛ هر چیزی که مادر و نرگس تا الان از من خواستند انجام دادم؛ اما دیگه خسته شدم، دارم شوهرم رو از دست میدم. میدونی کوچولو برای خلاص شدن از این اسارت، من باید از اینجا برم.
ابروهای شقایق گره خورد.
اما نیلوفر توجهی نکرد انگار با خودش حرف میزد.
- حتی اگه کارخونه فروش نره من و آرش بعد از عید میریم. آرش سیزده سال لندن زندگی کرده و پاس انگلیس رو داره. این پنج سال رو هم به خاطر من اینجا مونده؛ آمده بود خونهی پدریش رو بفروشه و برگرده که نرگس پیشنهاد ازدواج با من رو بهش داد. درسته که پول کافی نداریم و مجبوریم یک مدت خونه مادر آرش بمونیم؛ اما من ترجیح میدم با مادر شوهر و پدر شوهر پیرم زندگی کنم تا اینجا بمونم و برای همه کارهام از نرگس اجازه بگیرم ...پیش خودت میگی، خب همین جا بمون جلوش وایسا و نگذار توی کارهات دخالت کنه، نمیشه، امکان نداره، من بارها امتحان کردم و شکست خوردم.
نفس بلندی کشید؛ لبخند کوچکی زد انگار سبک شده بود. کیسه یخ را از روی میز برداشت.
romangram.com | @romangram_com