#گلهای_باغ_سردار_پارت_392
شقایق اشک روی گونهاش را با نوک انگشت گرفت و نه گفت.
نیلوفر وارد شد. کیسهی یخی در دست داشت. چراغ را روشن کرد و در را پشت سرش بست. کیسه یخ را به او داد و روی مبل بادی کنار پنجره نشست.
نیلوفر: دستت درد میکنه؟
شقایق کیسه یخ را روی میز گذاشت؛ روی مبل مقابلش نشست
شقایق: نه.
نیلوفر: ما قبلا هم از نرگس کتک خوردیم.
گوشهای شقایق تیز شد. نیلوفر ساکت ترین فرد خانواده بود. چه اتفاقی افتاده که او لب به سخن گشوده؟
نیلوفر: وقتی کوچکتر بودیم، همیشه بهمون دستور میداد. تمیز باشید، خوب درس بخونید، کی حمام برید، برای مهمونی چه لباسی بپوشید بهتره و...اگه هم کاری میکردیم که خلاف میلش بود، تنبیه میشدیم. خوردن شیرینی روی تخت، رفتن به اتاق کوکب، دیر اومدن از مدرسه... اما بالاخره بزرگ شدیم. من ازدواج کردم و تو فرار کردی و با بابابزرگ و مامان بزرگ رفتی شمال.
romangram.com | @romangram_com