#گلهای_باغ_سردار_پارت_391
شقایق نگاهی اشک آلود به پدرش انداخت و یک مرتبه آستین بلوزش را بالا زد و کبودی روی بازویش را، که جای پنجه قدرتمند نرگس بود به پدرش نشان داد
شقایق: من عصبانی نیستم؛ فقط ترسیدم. همین الان نرگس جلوی چشم همه شما این بلا رو به سر من آورد و جالب اینجاست که همه شما روتون رو برگردوندید.
شقایق سکوت کرد؛ نگاهی به داریوش و پدرش انداخت و به اتاق خود رفت ودر را از داخل قفل کرد.
***
صدای همهمه، نیم ساعت طول کشید تا خاموش شد.
شقایق فکر کرد این سکوت بهعلت رفتن آنهاست؛ اما همان موقع تقهای به در خورد.
حدس زد پشت در پدر یا مادرش برای دلجویی و یا سرزنش او آمدهاند. کلید را توی قفل چرخاند و از در دور شد. در کمال تعجب دید که نیلوفر وارد اتاق شد.
نیلوفر: اشکالی نداره بیام تو؟
romangram.com | @romangram_com