#گلهای_باغ_سردار_پارت_390
سپس روبهروی نرگس ایستاد و به چشمان او زل زد و گفت:
- از روزی که توی بیمارستان چشمهام رو باز کردم، همه جا مراقبم بودی. ...چرا؟ چرا هر وقت که میتونستی فرهاد رو میفرستادی سراغم؟ چرا به فرهاد گفتی اگر داداشم رو بازداشت کنه، من راضی میشم باهاش ازدواج کنم؟
مکث کرد و روی مبل نشست؛ دستهایش را به دو طرف باز کرد و با التماس گفت: چرا اینقدر از من متنفری؟
داریوش خواست دخالت کنه که شقایق گفت: نه داداش، اجازه بده اینبار خودش جواب بده.
نرگس لبهای نازکش را جمع کرد رنگ صورتش پریده بود. باورش نمیشد شقایق اینطور غافلگیرش کند. همه جور حدسی میزد، جز اینکه شقایق در میان جمع او را بازخواست نماید.سکوت نرگس جسارتش را بیشتر کرد.
شقایق: باشه؛ حالا که جوابی نداری، بهتره دیگه توی کارهای من دخالت نکنی.
از روی مبل برخواست و به تک تک افراد خانواده اش نگاه کرد و گفت: متاسفم؛ فکر کنم یه چیزهایی باید تغییر کنه.
همایون خان به او نزدیک شد و گفت: دخترم موضوع چیه؟ چی تو رو اینقدر عصبانی کرده؟
romangram.com | @romangram_com