#گل‌های_باغ_سردار_پارت_389

بازویش را از چنگ خواهرش در آورد و گفت:

- من این‌طور فکر می‌کنم، یا شما واقعا از برگشتن حافظه من ناراحت هستین.

داریوش با هر دو دست سرش را گرفت و همایون خان خودش را بین دخترها قرار داد و گفت: بچه ها این چه وضعشه؟

شقایق با صدای بلند که همه بشنوند گفت: نه، خیالتون راحت باشه من هیچی از گذشته به‌یاد ندارم؛ اما پدر، بهتره از دختر بزرگتون بپرسید چرا اینقدر از برگشتن خاطرات من ترسیده؟

لاله دست مادرش را گرفت و کمک کرد او روی مبل بنشیند.

داریوش برای آرام کردن جو گفت:

- نه شقایق، خواهرم فقط از این ناراحت شد که تو در مورد حساب به ما و بخصوص فریدون خان شک کردی.

شقایق کشش داد: واقعا؟ باور نمیکنم!


romangram.com | @romangram_com