#گلهای_باغ_سردار_پارت_388
- مراقب باش حرفی نزنی که بعدا توی دردسر بیفتیم.
داریوش که منظور او را نفهمید با چشم توضیح خواست.
کوروش پشتش را به جمع کرد و به داریوش و نرگس که به آنها پیوسته بود گفت:
- یا شقایق حافظهاش برگشته که باید بگم بیچاره شدیم؛ و یا از طرف کسی راهنمایی میشه. در هر دو صورت نباید بذاریم اون هیچ بهانهای برای شکایت از ما به دست بیاره. پس خونسردی خودتون رو حفظ کنید تا ببینیم موضوع چیه.
نرگس از برادرهایش بیشتر کلافه بود. او تمام مدت میخواست به شقایق حمله کند و جلوی او را بگیرد؛ اما خودش بهتر ازهمه میدانست از زمان بازداشت اردشیر به بعد، کل خانواده او را کنار گذاشتهاند و به نوعی، هیچکس به او اجازه نمیدهد در کارها دخالت کند. پدرش خیلی واضح گفته بود که بهتر است از صدمه زدن به بچه هایش دست بردارد و چند روز قبل که شقایق بیمارشد، داریوش با عصبانیت جلوی او را گرفته بود که به خانه پدر نرود و مزاحم شقایق نشود؛ اما امشب این دختر گستاخ کوچک، پایش را از گلیمش درازتر کرده بود. او داشت از بزرگترهایش حساب میکشید و از همه مهمتر به شوهر مظلوم او توهین میکرد. بنابراین داریوش را کنار زد و به سمت شقایق رفت بازوی او را گرفت و با خشونت به سمت خود کشید. این حرکت همه را شوکه کرد اما کلمات بعد از آن اوضاع را کاملا بهم ریخت.
نرگس: خوب خانم کوچولو، بگو ببینم از کی حافظهات برگشته؟
شقایق لبخند معنی داری زد و همانطور که برای ساکت کردن بقیه دستش را بالا می آورد پرسید:
- چطور؟ منظورت چیه؟
romangram.com | @romangram_com