#گل‌های_باغ_سردار_پارت_387

بهترین کار این بود که شقایق خود را به نفهمی می‌زد و این جریان همین‌طور تا فروش کارخانه پیش می‌رفت؛ اما یک‌مرتبه حرفی از دهان او خارج شد که خودش هم انتظار گفتن آن را نداشت؛ چیزی که در فکر شقایق بود، یک مرتبه از دهانش بیرون آمد.

شقایق: پس بیاید حالا که من حالم بهتر شده، به روال قبل برگردیم و دوباره از مشتری‌ها بخواید که پول‌هاشون رو به همون حساب قبلی واریز کنند. من هم با کمک فریدون خان کارم رو از سر می‌گیرم.

وبا طعنه اضافه کرد: اینجوری کار ایشون هم کمتر میشه.

لبخندی مصنوعی لبش را کج کرد: نظرتون چیه؟

همه ساکت بودند. هیچ‌کس نه مخالفتی کرد و نه حرفی مبنی برموافقت بر زبان آورد.

شقایق که سکوت آنها را دید، سری تکان داد و گفت: خوبه، همه موافق هستند؛ پس از شنبه کارمون رو شروع می‌کنیم.

و بدون نگاه به چهره داریوش اضافه کرد: راستی داریوش جان یادت باشه توی قولنامه، شماره حساب اول رو برای واریز پول بدی.

داریوش که کاملا غافلگیر شده بود، خواست اعتراض کند که کوروش جلوی او را گرفت و خطاب به او گفت:


romangram.com | @romangram_com