#گلهای_باغ_سردار_پارت_386
شقایق میخواست بحث را به پولهای کارخانه بکشاند، بنابراین پرسید:
- اما شما به داداش گفتی، من چون خسته بودم کارهای مالی شرکت را به شما سپردم؛ منظورتون از این حرف چی بود؟
داریوش به تله افتاد؛ اما از آنجایی که قبلا راجع به این موضوع فکر کرده بود جواب داد:
- خب دلیلش رو خودت میدونی. تو که نمیتونستی بعد از اون حادثه کارهات را توی شرکت ادامه بدی؛ برای همین، همه تصمیم گرفتن که من موقتاً به جای تو این کارها رو انجام بدم.
شقایق کوتاه نیامد: پس میخواید بگید که برای هیچکدوم از کارهای مالی نیازی به حضور من نداشتید؟
داریوش از این سؤال شوکه شد؛ اما چارهای نداشت. اگر میخواست اعتماد شقایق را از دست ندهد، مجبور بود صادق باشد پس گفت:
- راستش پدربزرگ قبلا یه حساب برای شرکت به نام خودش داشت و همه درآمدها به این حساب واریز میشد و همه هزینهها از همین حساب پرداخت میشد. همونطور که خودت هم میدانی، اون همهی داراییهای خودش رو به نام تو کرده بود؛ پس حساب خودش رو بست و یه حساب به نام تو باز شد و از اون زمان تمام پولها به حساب تو ریخته میشد و به طبع، تو همهی هزینهها رو از همین حساب پرداخت میکردی؛ اما بعد از تصادف و رفتن تو به شمال، ما نمیتونستیم از حساب تو پول برداشت کنیم. بنابراین یه حساب به نام شرکت و با سه امضای پدر ،من و نرگس باز شد تا کارها روی زمین نمونه و هیچ وقفهای در پرداختها پیش نیاد.
شقایق خوب میفهمید که چرا آنها حسابی با سه امضاء برای شرکت باز کرده بودند. شاید در ظاهر برای فریب او و مشتریها از هیچگونه اختلاسی بود؛ اما در اصل برای این بود که اگر روزی شقایق حافظه اش برگشت، نتواند از هیچکدام از آنها برای تغییر حساب و برداشت پول از شرکت شکایت کند.
romangram.com | @romangram_com