#گلهای_باغ_سردار_پارت_384
و برای تعیین تکلیف به داریوش نگاه کرد.
رنگ صورت داریوش اول سفید و بعد سرخ شد. سکوت بیشتر، جایز نبود و باید هرچه زودتر خودش را جمع و جور میکرد؛ پس به سرعت جواب داد:
- نه شقایق جان، داداش همون پولی رو میگه که پدربزرگ توی یه حساب جدا برای اون پسانداز کرده.
شقایق بی رو دربایستی پرسید: نمیدونم راجع به چی حرف میزنی. کدام حساب را میگی ؟
داریوش دلش نمیخواست که اردشیر از راز فراموشی شقایق مطلع شود؛ بنابراین سؤال شقایق رو بی جواب گذاشت و به اردشیر گفت:
- راستش شقایق یه کمی خسته بود، برای همین چند وقت پیش کارهای مالی شرکت رو به من سپرد. شما نگران نباش من خودم پول رو برات حواله میکنم.
اردشیر از اینکه توانسته بود چوب را وارد لانه زنبور کند، راضی بود بنابراین نشان داد که متوجه دروغ داریوش نشده و برای اینکه شقایق بتواند نقش خود را ادامه دهد گفت:
- شقایق جون حالا که اینقدر خسته هستی که کارهای مالی شرکت رو به داریوش سپردی، پس زودتر بلیط بگیر بیا پیش خودم. اینجا اینقدر از تو و پدر مادر پذیرایی میکنم، که حسابی خستگیتون در بره.
romangram.com | @romangram_com