#گل‌های_باغ_سردار_پارت_383

- همانطور که خودتون گفتید، قراره کارخونه رو بفروشید. داریوش جون گفت که مشتری خوبی پیدا شده، پس بهتره هر چه زودتر همه شما برای خارج شدن از کشور اقدام کنید. مخصوصاً کوروش که برای خروج از کشور، بیشتر از بقیه عجله داره. بقیه رو نمی‌دونم اما من می‌خواهم شما و مادر و شقایق ازهمین الان بار سفرتون رو ببندید و بیایید اینجا؛ من برنامه های خوبی دارم.

نرگس با کنجکاوی پرسید: چه برنامه ای داری؟ می‌خوای ازدواج کنی؟

اردشیر اخم کوچکی کرد و گفت:

- نه خواهر. می‌خوام خونه‌ام رو بزرگتر کنم. البته این‌جا هم که هستم خوبه؛ اما می‌خوام که مامان و بابا راحت باشن. برای همین اولین کارم اینه‌که یک خونه بزرگتر، با امکانات بیشتر بخرم. برای این‌کار می‌خواستم از شقایق خواهش کنم، حساب من رو ببنده و کل پولم رو برام بفرسته.

و خطاب به شقایق گفت: میتونی این کار را بکنی کوچولو؟

شقایق نکته حرف اردشیر را گرفت و بلافاصله جواب داد:

- متوجه نمیشم؛ منظورت سهم تو از فروش کارخونه‌ست؟

و بدون معطلی ادامه داد: باید از داریوش بپرسی؛ چون من چیزی در این مورد نمیدونم.


romangram.com | @romangram_com