#گل‌های_باغ_سردار_پارت_382

این توضیح برای شقایق بود، او متوجه شد و عذر برادر را پذیرفت.

اردشیر ادامه داد:

- اون دوتا مامور جداگونه از تهران خارج شده بودند. یکی از اون‌ها مشهد بود و یکی دیگه کرج، خونه‌ی خواهرش پنهون شده بود و این‌طور که پیداست، یه نفر از خودشون که هنوز نفهمیدن کیه، به اون‌ها خبر داده که حکم بازداشت برایشون صادر شده؛ البته به ظن حاج مرتضی، اون کسیه که روز دستگیری من راننده ماشین بوده؛ به همین خاطر هر دو تونسته بودن فرار کنند؛ اما شخصی که کرج بود، بالاخره دستگیر شد و محل مخفی شدن همدستش رو لو داد. باید بگم همه این‌ها رو مدیون شقایق هستم که همان روز، مموری آیفون تصویری رو به من داد. عکس هر دو مامور توی اون مموری بود. من هم اون عکس‌ها رو برای حاج مرتضی فرستادم و ایشون تونست از این طریق اون‌ها رو پیدا کنه.

اردشیر که موقع صحبت تمام حواسش به داریوش و نرگس بود، دید که هر دوی آن‌ها موقع تعریف او از شقایق، رو ترش کردند.

همایون خان با نگرانی پرسید: پسرم از فرهاد خبری نشد؟

اردشیر جواب داد: نه پدر. فرهاد قبل از اون دو نفر فرار کرده؛ چون به‌جز ما، اون دوتا هم دنبالش بودن.

همایون خان پرسید: حالا تکلیف چیه؟

اردشیر بدون تامل جواب داد:


romangram.com | @romangram_com