#گلهای_باغ_سردار_پارت_381
- مادر میشه کامپیوتر رو روشن کنید؟ دلم میخواد همتون رو ببینم؛ دلم براتون تنگ شده.
بدون هیچ دردسری تماس برقرار شد و اردشیر یکبار دیگر به همه سلام کرد؛ اما اینبارهمه مجبور شدند جواب او را بدهند.
بعد از احوالپرسی داریوش از برادر بزرگش سؤال کرد:
- داداش چه خبر؟
اردشیر: اینجا خبر خاصی نیست؛ اگر هم راجع به فرهاد کنجکاو هستی، باید بگم دونفر مامور قلابی که من رو دستگیر کرده بودن، بازداشت شدن.
صدای فریاد شادی از هر طرف بلند شد. لادن و نیلوفر دست زدند و مریم خانم و همایون خان، بیشتر از بقیه خوشحال بودند. شقایق دست لاله را که کنارش بود فشرد تا جیغ نزند.
داریوش از بچه ها خواست ساکت شوند تا اردشیر بتواند ماجرا را تعریف کندو او اینطور توضیح داد.
اردشیر: راستش این چند روز حسابی درگیر بودم، چون باید مدام با حاج مرتضی صحبت میکردم.
romangram.com | @romangram_com