#گل‌های_باغ_سردار_پارت_380

داریوش سکوت کرد تا زمزمه‌ها تمام شود. وقتی همه دوباره ساکت شدند، ادامه داد:

- بعد از امضای قولنامه، همه شما می‌تونید اقدامات لازم برای رفتن رو انجام بدین؛ مثل فروش املاک و اموال خودتون؛ و از شما میخوام از همین امشب، با وکیل‌هاتون تماس بگیرید تا آخرین مراحل گرفتن ویزاهاتون رو انجام بدن. می‌دونم که همه شما منتظر پول هستید؛ اما از پول‌هایی که دارید هزینه‌ها رو پرداخت کنید تا انشاالله، بعد از گرفتن کامل پول کارخونه سهم هرکس طبق قانون پرداخت بشه.

سپس لبخند بی معنی زد و گفت: کسی اعتراضی نداره؟

سکوت جمع روشن میکرد که همه با این برنامه موافق هستند. در این وقت صدای زنگ تلفن مادر، توجه همه را جلب کرد. خانم سردار گوشی خود را برداشت و گفت: اینم بچم اردشیر.

گوشی را روی بلند گو گذاشت و گفت: سلام قربونت برم.

اردشیر سلام کرد و یک جواب دست جمعی، که معلوم نبود چند نفر جواب دادند و چند نفر طفره رفتند شنید؛ پس به شوخی گفت:

- خب میبینم که جمعتون جمع و فقط من کمم.

از هر طرف جوابی و خنده ای به گوش رسید. اردشیر که در آن هیاهو هیچ چیزی نمی‌فهمید از مادرش پرسید:


romangram.com | @romangram_com