#گل‌های_باغ_سردار_پارت_379

- آخه چطوری؟

اردشیر لبخند زدو گفت: بسپارش به من کوچولو.

***

تا پنجشنبه هیچ خبری از اردشیر نشد؛ شهرام بهپور هم فقط یکبار با شقایق تماس گرفت. بی‌خبری از آن دو مرد، شقایق را کلافه و بی حوصله کرده بود. داریوش از طریق پدر خبر داد که قولنامه آماده شده اما شریک‌های خریدار، برای پیش پرداخت تا یکشنبه هفته بعد فرصت خواسته اند؛ بنابراین امضای قولنامه به روز یکشنبه یا دوشنبه هفته بعد موکول شده. شقایق بلافاصله به اردشیر پیام داد و البته بهترین بهانه برای تماس با شهرام به او داده شد؛ اما از بخت بد شقایق، نه برادرش جواب پیام او را داد و نه از شهرام خبری بود. خودش می‌دانست که اختلاف ساعت، می‌تواند دلیل خوبی برای بی‌خبری از اردشیر باشد؛ اما جواب ندادن شهرام، آن هم در وسط روز تعجب برانگیز بود.

شقایق نمی‌خواست فکرهای بد را به ذهنش راه دهد؛ اما هر بار که از شهرام بی‌خبر می‌ماند، به یاد نگاه مشتاق شیدا، همکلاسی شیطانش می افتاد که با چه سماجتی برای دوست شدن با شهرام در تلاش بود و بی اختیار دلشوره‌ای عجیب پیدا میکرد.

پنجشنبه بعد از ظهر، همه در منزل همایون خان جمع شدند.

داریوش وقتی توانست بچه ها را به طبقه پایین بفرستد و بزرگترها را آرام کند، شروع به صحبت کرد.

داریوش: همه شما می‌دونید که مشتری خوبی برای کارخونه پیدا شده. قولنامه هم دو روز پیش کامل شد و باید بدونید که منظورم از مشتری، سه نفر تاجر خوش نام هستند که به عنوان شریک، کارخونه رو همین‌طور که هست میخرند و قصد ندارن، کاربری اون را تغییر بدن. البته قرار شد مبلغ فروش، در سه قسمت پرداخت بشه؛ قسمتی از اون در زمان امضای قولنامه و قسمت دوم، بیست اسفند یعنی تقریبا دو ماه بعد و قسمت سوم هم، موقعی که سند به نام می زنیم.


romangram.com | @romangram_com