#گلهای_باغ_سردار_پارت_378
حق با شقایق بود؛ اردشیر توی غذا خوری شرکتش غذا میخورد و با تماس شقایق به دفتر کارش برگشت.
گفتن تمام حرفهای بهپور، با آن سرعتی که شقایق بیان کرد نشان میداد که موضوع برای او خیلی مهم است.
اردشیر: درسته، من با آقای بهپور موافقم. اونها به حساب اصلی شرکت دسترسی ندارن؛ پس حتما در آمد شرکت به حساب داریوش یا پدر واریز میشه. یه سؤال اینجا پیش میاد، اگه داریوش نمیخواد که کسی از موضوع فراموشی تو با خبر بشه، چطور مشتریها و فروشندهها رو راضی کرده، پول رو به یه حساب دیگه بریزن؟
- نمی دونم.
- خب شاید گفتن حساب قبلی بسته شده، که در این صورت باید یک حساب دیگه به اسم تو باز میکردن.
کمی مکث کرد و ادامه داد: نه؛ نمیشه بدون حضور خودت حساب دیگه ای باز کنن و باهاش کار کنن؛ مگه اینکه از تو وکالت داشته باشند.
- نه اصلا اینطور نیست؛ تو این مدت من به هیچکدوم از اونها وکالت ندادم.
- خب پس یک راه میمونه، باید مستقیم ازخودشون سؤال کنی.
romangram.com | @romangram_com