#گل‌های_باغ_سردار_پارت_377

یک لحظه نگاهش در چشمان شهرام قفل شد؛ اما خیلی زود به خود آمد.

- آقای بهپور، نمی‌دونم چطور از شما تشکر کنم.

شهرام: من کاری نکردم. راستش خیلی نگرانم مبادا صحبت‌های من، باعث اختلاف بین شما و خانواده‌تون بشه. این‌طور که پیداست شما الان در صلح به سر می‌برید .

شقایق صادقانه گفت: اینطور نیست. شما هیچ نقشی در بهم خوردن روابط خانواده‌گی من ندارید. شما بدون غرض ورزی، چیزهایی رو که می‌دونستید گفتید. انتخاب با من که اون‌ها رو قبول کنم یا نه.

با یک حرکت موهایش را از روی پیشانی کنار زد و گفت: اگر اجازه بدید باید به اردشیر زنگ بزنم.

شهرام که نمی‌خواست بیشتر از این وقت او را بگیرد گفت: سلام من رو هم به ایشون برسونید.

شقایق : ممنون، شب بخیر .

شهرام همانطورکه انگشتش را برای قطع تماس روی کلید می‌گذاشت گفت: شب بخیر.


romangram.com | @romangram_com