#گلهای_باغ_سردار_پارت_376
شقایق: تقصیر شما نیست. ممنون که با من رو راست هستید و همینطور ممنونم که تصمیم گرفتید کمکم کنید. من واقعا شوکه شدم؛ میشه بیشتر توضیح بدید؟
شهرام دلش به حال او سوخت. زنی که او بیشتر از جانش دوست داشت، قربانی طمع خواهر و برادرهایش شده بود. آنها برای به دست آوردن سهمشان از اموال او، دختر بیچاره را با محبت دروغی، فریفته بودند و او هیچ کاری نمیتوانست بکند؛ پس تصمیمش را گرفت. باید کمک میکرد تا شقایق، دست آنها را رو کرده و تمام حیله هایشان را خنثی کند.
شهرام: موضوع اینهکه پدربزرگ شما، یه حساب اصلی برای شرکت باز کرده بود که تمام در آمد کارخانه و شرکت به این حساب ریخته میشد و برداشت کننده از این حساب، فقط شما بودید؛ تا اونجا که من اطلاع دارم، همهی کارهای مالی زیر نظر شما بود تا مبادا تخلفی درش صورت بگیره و میدونم که شما، هر ماه مبلغی با یک چک به حسابداری میدادید و آخر ماه، تمام رسیدها به شما برگردونده میشد. اگر هم خرج اضافه ای پیش میاومد، خودتون نظارت میکردید. درست مثل زمانی که پدر بزرگتون زنده بود؛ حالا موضوع اینجاست که این چهار ماه، حسابداری چطور تونسته از حساب شما پول برداشت کنه! و البته این رو هم بگم، فقط برداشت هزینهها از این حساب نیست که من را نگران کرده؛ بلکه شما باید بدونید آیا این چند ماه، در آمدهای شرکت به حسابتون واریز شده یا نه؟
شقایق نمیدانست که چه بگوید. با عصبانیت کش مویش را کند و به یک سمت پرت کرد و موهای مشکیاش روی شانه ریخت.
شهرام چشمانش را بست تا خواهش دلش را سرکوب کند و با ناراحتی که در صدایش مشهود بود گفت:
- فکر کنم بهتره با اردشیر خان مشورت کنید؛ من هم در مورد این موضوع بیشتر فکرمیکنم. اگه سه نفری فکرهامون رو روی هم بریزیم میتونیم راهی پیدا کنیم، اونها خودشون همه چیز رو توضیح بدن؛ و البته همه چیز رو به روال قبل برگردونیم.
حرف شهرام درست بود. شقایق کمی آرام شد؛ باید با اردشیر صحبت میکرد. بالاخره او از این خانواده بود و آنها را بیشتر از شهرام میشناخت؛ پس میتوانست برای این مشکل چارهای بیابد.
شقایق: من همین الان با اردشیر تماس میگیرم. باید الان وقت ناهارش باشه پس میتونه صحبت کنه.
romangram.com | @romangram_com