#گل‌های_باغ_سردار_پارت_375

- همین سپردن تمام کارهای مالی شرکت به فریدون خان! یعنی شما دیگه هیچ نظارتی به حساب شرکت ندارید؟

شقایق مکث کرد تا حرف شهرام را هضم کند.

شهرام که سکوت او را دید با لحن خودمانی ادامه داد:

- پس می‌خوای بگی بعد از تصادف، تو هیچ چکی برای شرکت امضا نکردی؟

صورت شقایق سرخ شد. باورش نمی‌شد که این‌طور، از طرف خانواده‌اش فریب خورده. از عصبانیت حتی قدرت حرف زدن نداشت.

شهرام که حال بد او را دید شرمنده شد.

شهرام: ببخشید؛ باور کن نمیخواستم ناراحتت کنم. نمی‌دونستم که چه اتفاقی افتاده. تا الان فکر می‌کردم اون‌ها فقط برای فروش کارخونه، رابطه ما رو از شما مخفی کردند تا مبادا من جلوی فروش اموالتون رو بگیرم؛ اما انگار اون‌ها نقشه‌های بیشتری دارن.

شقایق قطره اشکی را که گوشه چشم راستش جمع شده بود گرفت.


romangram.com | @romangram_com