#گلهای_باغ_سردار_پارت_371
شقایق: عالیه. شب منتظرم.
شهرام سر خیابان توقف کرد و گفت: حتما، همون وقت همیشگی. مراقب خودتون باشید؛ فعلا خداحافظ.
شقایق از ماشین پیاده شد: متشکرم، خدا نگهدار.
***
دیدن شهرام در آن روز، به شقایق این دلگرمی را داد که در نبود اردشیر، شخص دیگری هست که در برابر توطئهی خانواده، او را راهنمایی و محافظت کند. با این دلخوشی که حالا دیگر تنها نیست، به خانه برگشت.
شهرام ازمنزلش با شقایق تماس گرفت. قسمتی از اتاق که در دیدرس شقایق قرار داشت، قفسه ای پراز کتاب بود و چیز دیگری دیده نمیشد. پس شقایق حدس زد، او دراتاق کارش میباشد. شهرام با تی شرت سفید، از تیپ رسمی ظهر بیرون آمده بود. خود شقایق هم که میدانست او آن شب تماس خواهد گرفت، بلوزی زیبا به تن داشت و موهای ابریشمی مشکیاش را با یک کش پشت سرش جمع کرده بود. هر دوی آنها با دستپاچگی سلام کردند؛ اما صحبتهای جدی، حواسشان را پرت کرد. شقایق در اولین ملاقاتش با شهرام، اتفاقاتی که برای برادرش افتاده را سانسور کرده بود؛ اما پیدا شدن مشتری برای کارخانه، او را مجبور نمود که همه چیز را برای حامی دومش توضیح دهد. از بازداشت اردشیر و ازدواج اجباری با فرهاد گرفته، تا تصمیم به فرار کوروش و فروش فوری کارخانه.
آن شب شقایق آنقدر حرف زد که خسته شد. شهرام که چند بار برای بد و بیراه گفتن به فرهاد صحبت او را قطع کرده بود، یکبار دیگر دستش را روی میز کوبید.
شهرام: پس میخوای بگی فرهاد داشت مجبورت میکرد باهاش ازدواج کنی و کارخونه رو هم به نامش کنی؟
romangram.com | @romangram_com