#گل‌های_باغ_سردار_پارت_368

هیچ تمایلی به این کارنداشت اما هنوز به آنها جواب نداده بود که شهرام از مدیر آموزشگاه جدا شد و به سمت در رفت. تصمیمش را گرفت.

شقایق: نه ممنون. من خیلی سرم شلوغه؛ خداحافظ.

از آموزشگاه خارج شد؛ اما شهرام را ندید فکر کرد« کجا رفت؟»

سلانه سلانه به سمت دیگر خیابان رفت و وارد فرعی روبروی محل کار شهرام شد. دلش می‌خواست کمی پیاده روی کند.

گرمای هوا در وسط دی ماه عجیب بود؛ اما این تغییر هوا، جسارت پیاده روی را به او داد. اتومبیل بی ام دبلیو مشکی‌ای کنارش توقف کرد. شقایق بدون نگاه به راننده به پیاده رو رفت که صدای شهرام توجهش را جلب کرد.

شهرام: خانم سردار، بفرمایید برسونمتون.

برگشت؛ دیدن شهرام لبخندی روی لب‌هایش نشاند که قلب پسر بیچاره را لرزاند و زیر لب گفت:

-این‌طوری نخند؛ باعث میشی قولم رو بشکنم.


romangram.com | @romangram_com