#گل‌های_باغ_سردار_پارت_362

شقایق: سلام، صبح بخیر.

کوروش او را بغل کرد و بوسید. مادر که این روزها گوشه چشمش زیاد خیس میشد، اشک شادی‌اش را سترد و گفت:

- مژده بده. داداشت، کوروش رو راضی کرده صبر کنه تا کارخانه فروش بره و قانونی با بقیه بچه ها از کشور خارج بشه.

همایون خان خیار و گوجه فرنگی را که از یخچال بیرون آورده بود در دست شقایق چپاند و گفت:

- آفرین دخترم، کارخوبی کردی که دیشب به اردشیر خبر دادی. یه بار بزرگ از روی دوشم برداشتی. حالا این‌ها رو خرد کن.

شقایق سر به سر پدرش گذاشت.

شقایق: میخواید سالاد بخورید؟

صدای خنده جمع کوچک در آشپزخانه پیچید.


romangram.com | @romangram_com