#گلهای_باغ_سردار_پارت_361
شقایق: من به این موضوع اهمیت نمیدم؛ اما میخوام بدونم تو تصمیم داری، به اونها بگی که در مورد فروش املاک و خروج اونها از کشور خبر داری؟
اردشیر: باید برم شقایق. نگران نباش درستش میکنم؛ به هر حال یه نفر باید به من میگفت.
شقایق لبخند تلخی زد: برو به کارت برس، ولی خیلی زود با من تماس بگیر. خیلی حرفها دارم که باید بهت بگم.
ارتباط که قطع شد، شقایق به ساعت روی دیوار نگاه کرد. ساعت نزدیک یک بود و امکان نداشت او این ساعت با شهرام تماس بگیرد، بنابراین برای خواب آماده شد .
***
یک هفته بود که شقایق به آموزشگاه نرفته و به همین علت مطمئن بود که برای رسیدن به بقیه هنرجویان، باید زحمت زیادی بکشد. در مورد زبان هیچ مشکلی نداشت؛ زیرا نیلوفر میتوانست در دو جلسه او را به کلاس برساند. برای کامپیوتر هم حتما باید از لادن کمک می گرفت.
وقتی برای صبحانه به آشپزخانه رفت، کوروش و مادر پشت میز نشسته بودند و پدرش با سر توی یخچال فرو رفته بود.
شقایق آغوشش را برای برادرش گشود.
romangram.com | @romangram_com