#گل‌های_باغ_سردار_پارت_363

همایون خان: نه آتیش پاره؛ می‌خوام صبحونه ترکی بخورم. زیتون یادت نره، زود باش بیا.

کوروش شقایق را به آموزشگاه رساند و در راه توضیح داد که برادرش، دو ساعت بعد از نیمه شب با او تماس گرفته و خواهش کرده که تا نگفته از کشور خارج نشود .

وقتی شقایق دلیلش را پرسید. کوروش جواب داد:

- به دو علت. اول اینکه فرهاد و دوستاش تحت تعقیب قرار گرفتند و فعلا هیچ خطری ما رو تهدید نمیکنه؛ دوم این‌که برای کارخونه مشتری پیدا شده و من میتونم با سهمم یه ویزای خوب بگیرم و آبرومندانه و با احترام به هر کشوری که خواستم برم.

شقایق ابراز خوشحالی کرد؛ اما هنوز هم ته دلش نگران بود. خیلی زود به مقصد رسید و با برادرش خداحافظی کرد. وارد آموزشگاه شد و مستقیم به دفتر رفت.

مدیر آموزشگاه و چند استاد مشغول صحبت بودند. شقایق نزد مدیر رفت و بعد از سلام، خودش را معرفی کرد و توضیح داد که هفته گذشته بیمار بوده و کلاس‌هایش را از دست داده. مدیر عذر شقایق را پذیرفت و تاکید کرد، هر چه زودتر خود را به کلاس برساند و گفت که نباید بیشتر غیبت کند؛ زیرا در امتحان‌ها شرکت داده نمی‌شود.

هنوز وارد کلاس نشده بود که تلفنش زنگ خورد. لبخندِ روی لبهایش نشان از تماسی شیرین داشت.

آرام و متین جواب داد: سلام.


romangram.com | @romangram_com