#گل‌های_باغ_سردار_پارت_359

نرگس که از زمان ورودش هیچ حرفی نزده بود و سعی می‌کرد در بحث آن‌ها شرکت نکند، بی مقدمه وسط سالن رفت و گفت: حالا که همتون خوشحالین، بهتره یک خبر خوب دیگه هم بهتون بدم تا امشب براتون خاطره‌انگیز بشه.

و با لبخند اعلام کرد: امشب، شب تولد مامان و فریدونه.

صدای شادباش و تبریک از هر طرف بلند شد. همه خبر داشتند تولد مریم خانم و داماد بزرگش یک روز است و هر سال خانواده برای آن‌ها یک جشن میگرفت.

شادی در چهره تک تک افراد خانواده موج میزد. رقـــص و پایکوبی ،خوردن کیک و بازکردن کادوها تا ساعت دوازده ادامه داشت و درست راس ساعت دوازده، همه برای رفتن آماده شدند و ده دقیقه بعد، هیچ‌کس به‌جز خانم و آقای سردار و شقایق، در سالن طبقه دوم باقی نماند.

وقتی پدر و مادرش هم به سوئیت خودشان در طبقه سوم رفتند، شقایق بازهم در خانه‌ی بزرگ تنها ماند. در حقیقت زمانی که پدر و مادرش به طبقه سوم می‌رفتند، کل دو طبقه پایین در سکوت وهم‌آوری فرو می‌رفت. شقایق قبلا از سکوت خانه‌شان نمی‌ترسید؛ اما از زمان بازداشت اردشیر، ترسی عجیب به جانش افتاده بود. بنابراین در ورودی طبقه دوم را بست. به اتاق خود رفت و و در را قفل کرد. روی صندلی جلوی میز تحریرش نشست و سعی کرد اردشیر را پیدا کند.

اردشیر: سلام. چطوری خوشگله؟

شقایق: سلام، خوبم. امروز صبح پیام گذاشتم چرا زنگ نزدی؟

اردشیر: ببخشید گلم جلسه داشتم. انگار تو اختلاف ساعت یادت رفته. جلسه‌ام ساعت دو بعد از نیمه شب تمام شد، خیلی خسته بودم و رفتم استراحت کنم. امروز هم یک جلسه مهم دارم که چند دقیقه دیگه شروع میشه. همین الانم کاترین داره پشت شیشه بال بال میزنه؛ حالا چی شده؟ اتفاقی افتاده؟


romangram.com | @romangram_com