#گل‌های_باغ_سردار_پارت_358

فصل یازده ((شهرام بهپور))

عصر شلوغی بود. فرزندان سردار یکبار دیگر در خانه پدر جمع شده بودند. از زمان رفتن اردشیر، این اولین بار بود که همه آن‌ها دوباره با هم به خانه پدر آمده بودند.

داریوش از همه خوشحال تر بود، زیرا بالاخره می‌توانست کارخانه را بفروشد. شب قبل او نگران بود که اسناد به موقع پیدا نشوند و مشتری خوبی را که پیدا کرده از دست بدهد؛ اما کمک لادن به دلشوره‌هایش پایان داد؛ طوری که داریوش مغرور جلوی همه به هوش او آفرین گفت.

لادن یک سیب سرخ را به هوا انداخت و با افتخار گفت: کاری نکردم دایی جون. خوشحالم که تونستم برای فروش این ماست بندی اجدادی کمک کنم.

صدای خنده فرزندان سردار، زیر سقف پذیرایی طبقه دوم پیچید.

کوروش از پشت سر موهای لادن را بهم ریخت و گفت: بدجنس! بگو بزرگترین و بهترین کارخونه لبنیات کشور؛ نه ماست بندی اجدادی.

لادن بی رودربایستی گفت: چه فایده؟ ممکنه برای خیلی‌ها داشتن این کارخونه آرزو باشه؛ اما خودمون دوستش نداریم و میخوایم از شرش خلاص بشیم.

داریوش نسترن را روی پایش نشاند و گفت: نه عزیزم. درستش اینه که ما اهداف مختلفی داریم و برای رسیدن به اون هدف‌ها، باید بهترین راه رو انتخاب کنیم، که البته با در کنارهم بودن و همکاری در یک مجموعه، نتونستیم به اهدافمون برسیم و حالا وقتشه هر کسی بره دنبال آرزوهای خودش.


romangram.com | @romangram_com