#گلهای_باغ_سردار_پارت_356
شقایق: دلم شور میزنه؛ برای همین اشتها ندارم. بذار این صندوق باز بشه، یه ناهار مفصل میخورم.
لادن با چند بوق پیاپی، بابا کریم را خبر کرد تا در را برایش باز کند و سپس با سرو صدا وارد سالن پذیرایی طبقه همکف شد.
لادن: خاله شقایق کجایی؟
شقایق از انبار زیر پله سرک کشید.
شقایق: چرا داد میزنی؟ بیا اینجا.
هر دو دختر جلوی غول سرسخت ایستادند و لادن به شوخی گفت: خیلی به خودت نناز، امروز ضربه فنیات میکنم.
و سپس دست به کار شد. چند رمزی را که شب قبل خودش ساخته بود وارد کرد و همانطور که انتظار داشت، هیچ اتفاقی نیفتاد؛ اما یکمرتبه فکری به ذهنش رسید.
لادن: خاله شقایق مطمئنم این یکی جواب میده.
romangram.com | @romangram_com