#گل‌های_باغ_سردار_پارت_354

شقایق: سلام، صبح بخیر. کجایی؟

- دانشگاه. امتحانم همین الان تمام شد؛ دارم میام . شما تونستید رمز را پیدا کنید؟

- نه؛ هر چی بگی رو امتحان کردم.

لادن خندید: چرا اینقدر ناراحتی؟ طوری حرف می‌زنی انگار بزرگترین شکست زندگیت رو خوردی!

شقایق: سر به سرم نذار. خیلی ناراحتم؛ دیشب همش کابوس میدیدم. عددها و حروف تا صبح توی سرم با بدجنسی میرقصیدن و پیروزیشون رو جشن گرفته بودن.

لادن قهقه زد: خیلی باحالی، نگران نباش دارم میام. خودم روی همشون رو کم میکنم.

شقایق غر زد: باشه، هر چی دلت میخواد بخند. فقط زود بیا؛ من میرم صبحونه بخورم.

وقتی لادن تلفن را قطع کرد، شقایق بدون تامل شماره شهرام را گرفت.


romangram.com | @romangram_com