#گل‌های_باغ_سردار_پارت_353

شام همراه با بحث در مورد رمز صندوق صرف شد؛ اما هیچ پیشنهاد جدیدی برای یافتن رمز داده نشد و هر سه توافق کردند، صبح از داریوش بخواهند که با شرکت سازنده تماس بگیرد و از آن‌ها کمک بخواهد.

***

شقایق که یک روز کامل را با استرس گذرانده بود، به اتاقش رفت تا کمی استراحت کند. تمام مدتی که مسواک می‌زد و لباس خواب می‌پوشید، در این فکر بود که رمزهای جدیدی برای گشودن در صندوق پیدا کند. هر بار که چیزی به ذهنش می‌رسید، آن را یادداشت میکرد؛ اما بالاخره به رختخواب رفت و با خستگی چشمانش را بست. تمام شب اعداد و حروف جلوی چشمان بسته‌اش رژه می‌رفتند. نفهمید کی صبح شد.

وقتی چشمانش را گشود، اول به گوشی‌اش نگاه کرد. سه پیام از طرف شهرام و دو پیام هم از اردشیر داشت که نشان می‌داد هر دو مرد، واقعا نگران او بودند.

شقایق هنوز با اردشیر در مورد تصمیم کوروش صحبت نکرده بود.

بنابراین پیامی با این مضمون برایش فرستاد«هر وقت تونستی تماس بگیر؛ باید در مورد موضوع مهمی صحبت کنیم.»

هنوز توی رختخواب بود که لادن زنگ زد.

لادن: خاله سلام.


romangram.com | @romangram_com