#گلهای_باغ_سردار_پارت_352
شهرام: بله، میفهمم. حتما فکر میکنید رمز اون میتونه تاریخهایی باشه که برای ما مهم بوده؟
شقایق این جمله را با تک تک سلولهایش بلعید. این دومین نشانه اهمیت او برای شهرام بود.
شقایق: درسته. میشه لطفا این چندتا تاریخ رو بگید تا من یادداشت کنم؟
شهرام: بله حتما.
سپس شهرام تارخ تولد خودش، تاریخ آشناییاش با شقایق و تاریخ نامزدیشان را برای او گفت و شقایق آنها را یادداشت کرد.
شقایق: ممنون، خیلی کمک کردید. امیدوارم یکی از این تاریخها، رمز مورد نظر باشه.
شهرام: خواهش میکنم کاری نکردم. خداکنه تونسته باشم کمکی کنم. پس مزاحمتون نمیشم؛ به کارتون برسید.
شقایق با او خداحافظی کرد و به سرعت اعداد و حروفی را که حدس میزد با آن مرتبط باشد، به دستگاه داد؛ اما متاسفانه هیچکدام از آن اعداد، رمز گشودن در گاوصندوق نبود. با یک نگاه به لیستی که تهیه کرده بود، در کمال تعجب، شقایق تاریخ نامزدی خودش را بین آن ارقام دید، که بوسیله لادن نوشته شده بود. به لادن آفرین گفت؛ اما او واقعا ناامید شده بود. دیگر هیچ راهی به نظرش نمیرسید. حدس زد خستگی باعث شده نتواند درست فکر کند، بنابراین تصمیم گرفت فردا صبح برای ادامه کار بازگردد.
romangram.com | @romangram_com