#گلهای_باغ_سردار_پارت_351
شقایق بازوی پدرش را نوازش کرد: باشه بابا جون، نگران نباشید؛ من بازم ادامه میدم. شما و مامان میتونید تا وقت شام استراحت کنید. خودم موقع شام خبرتون میکنم.
با رفتن دو نفر باقیمانده، شقایق دوباره به انبار بازگشت و رمزی را که حدس میزد درست باشد، وارد کرد. حروف نام خودش و اعداد تاریخ تولدش را برعکس زد؛ همان رمزی که اردشیر، برای ایمیل جدیدش زده بود؛ اما متاسفانه این رمز نیز اشتباه بود. شقایق که ناامید شده بود، فکری به ذهنش رسید. گوشیاش را برداشت و به شهرام پیام داد و از او خواست که چند تاریخ را برایش بفرستد. شهرام که به دنبال بهانهای برای تماس با او میگشت، با این پیام بدون درنگ شماره شقایق را گرفت.
شقایق به گوشیاش نگاه کرد. او بدون هیچ ترسی، نام شهرام را در گوشی خود سیو کرده بود؛ زیرا میدانست که فعلا، هیچکدام از خواهر و برادرانش او را چک نمیکنند؛ پس امکان نداشت آنها به گوشی او سرک بکشند.
با اشتیاق جواب تلفنش را داد: سلام آقای بهپور.
شهرام با شنیدن صدای او، لب خود را گزید. باورش نمیشد که برای شنیدن صدایش، اینقدر بیتاب باشد.
شهرام: سلام خانم سردار. خیر باشه؛ اتفاقی افتاده؟
شقایق از اینکه او نگران شده بود، خوشحال شد. این نگرانی میرساند که شهرام به او اهمیت میدهد: نه چیزی نیست. راستش ما توی خونه صندوقی داریم که من رمزش رو فراموش کردم و خواستم...
شهرام که متوجه منظور او شده بود صحبتش را قطع کرد.
romangram.com | @romangram_com