#گلهای_باغ_سردار_پارت_350
بعد از ناهار، لادن هم رسید و تلاش دوباره برای باز کردن صندوق شروع شد. لادن تمام رمزهای قبلی شقایق را یک به یک وارد کرد و در آخر با خستگی به شقایق گفت: چه رمزی به این دادی که حتی منم نمیتونم بازش کنم؟
شقایق کلافه شده بود. دلش میخواست آنها بروند تا او رمزی را که مدتی بود، در سرش سوت میکشید امتحان کند؛ اما هیچکدام قصد رفتن نداشتند.
بالاخره همه خسته شدند و تلاش برای باز کردن صندوق را به بعد موکول کردند.
داریوش این پیشنهاد را داد: همتون خسته شدید؛ در ضمن شقایق هم هنوز بیماره، پس بهتره یهکم استراحت کنه. شقایق جان تو بعد از اینکه استراحت کردی، برگرد و دوباره سعی کن. خوب شد کوروش پیشنهاد داد، رمزهایی را که وارد میکنیم بنویسیم؛ در غیر اینصورت معلوم نبود یک کد رو چند بار وارد میکردیم. پس تو هم زحمت بکش، هر وقت رمز جدیدی وارد میکنی بنویس . اینطوری از تکرار کدها جلوگیری میشه.
و رو به لادن پرسید: تو میتونی امشب اینجا بمونی و کمکش کنی؟
لادن فکری کرد و جواب داد: راستش فردا امتحان دارم؛ اما میتونم بعد از دانشگاه بیام؛ مگه اینکه شما خیلی عجله داشته باشین.
داریوش گفت: نه دخترم، میتونم تا آخر هفته صبر کنم؛ اما شنبه صبح حتما باید سند رو برای نوشتن قولنامه ببرم؛ پس تمام تلاشتون رو بکنید که توی این سه روز، درِ گاوصندوق رو باز کنین. البته امیدوارم با این همه زحمت و وقت تلف کردن، سند داخل این گاوصندوق باشه.
با رفتن آن سه نفر، شقایق نفس راحتی کشید. پدرش که مثل آنها، توانایی آن همه فشار و استرس را نداشت، او را بوسید وگفت: عزیزم من واقعا خسته شدم میرم استراحت کنم.
romangram.com | @romangram_com