#گلهای_باغ_سردار_پارت_349
***
یک ساعت بعد، هنوز هم اعداد و حروف زیادی برای امتحان کردن مانده بود؛ تلاشی بی ثمر، که اعصاب آنها را بههم ریخته بود. در این زمان داریوش به لادن زنگ زد.
داریوش: لادن بیا خونه مامان بزرگ کار مهمی دارم؛ لطفا به مادرت هم چیزی نگو.
جمله آخر، شک شقایق را برانگیخت که چرا داریوش که برای همه کارهایش، با خواهر بزرگش مشورت میکرد، نمیخواهد او از این ماجرا خبردار شود.
البته نیازی به سؤال کردن نبود؛ زیرا داریوش خودش توضیح داد: تا سندها پیدا نشده، چیزی به نرگس نگید؛ حوصله جنجال ندارم.
شقایق متوجه شد که بین نرگس و داریوش شکر آب شده؛ پس برای اینکه او را به حرف زدن ترغیب کند گفت: چرا نرگس باید برای همچین موضوعی جنجال به پا کنه؟
داریوش همانطور که قهوه داغش را سر میکشید، به چشمان شقایق زل زد. او نمیتوانست خیلی چیزها را به شقایق بگوید؛ بنابراین حرف را اینطور عوض کرد: ممکنه تو رمز رو برای اینکه فراموش نکنی، جایی نوشته باشی؟
شقایق سری به علامت منفی تکان داد و تظاهر کرد حواسش از سؤال قبلی پرت شده.
romangram.com | @romangram_com