#گل‌های_باغ_سردار_پارت_346

داریوش: هر چقدر پول بخوای بهت میدم تا از اینجا بری؛ اما بدون تا زمانی که من زنده هستم، نمی‌ذارم فرهاد به تو و خانواده‌ات نزدیک بشه. الان هم میخوام از همه‌ی شما خواهش کنم، این موضوع رو همین‌جا تمومش کنید؛ چون خبر خوبی براتون دارم.

همه به دهان او چشم دوختند و مریم خانم، که از همه کم طاقت تر بود پرسید: خب مادر خبر خوبت چیه؟

داریوش بدون مقدمه جواب داد: برای کارخونه، مشتری مطمئنی پیدا کردم.

فریاد شادی حاضرین بلند شد.

داریوش ادامه داد: البته سه نفر شریک هستند که با قیمت پیشنهادی ما موافقت کردند و اگر همه چیز خوب پیش بره، چند روز دیگه قولنامه فروش نوشته میشه.

کوروش که خیالش تا حدودی راحت شده بود پرسید: منظورت از اینکه گفتی، اگه همه چیز خوب پیش بره چیه؟

داریوش لبخند زد و گفت: چیز مهمی نیست؛ فقط چند تا کار کوچیکه، که شقایق باید انجام بده .

شقایق پرسید: چه کاری؟من هر کاری شما بگید می‌کنم.


romangram.com | @romangram_com