#گل‌های_باغ_سردار_پارت_345

پدرش یک‌بار دیگر سؤال کرد:

- میدونی غیر قانونی بخواهی از اینجا بری چه سختیهایی داره ؟ میدونی که زن و بچه‌ات، باید چه مدتی توی کمپ‌های مختلف بین چه جور آدم‌هایی زندگی کنن ؟

کوروش خواست جواب دهد که صدای داریوش او را وادار به سکوت کرد.

داریوش: من اجازه نمیدم. فکر کردی میذارم زن جوون و بچه کوچیکت رو آواره کنی؟

دیدن داریوش در آن لحظه، همه را هم شوکه کرد و هم خوشحال.

او که برای دیدن شقایق آمده بود، زمانی که باباکریم درخت‌های جلوی خانه را آبیاری میکرد، وارد شد و به طبقه‌ی بالا رفت و از زمانی که کوروش دلایلش را برای آنها بازگو می‌کرد، تمام صحبت‌های او را شنید.

داریوش با دو قدم بلند خود را به برادرش رساند و او را در آغوش گرفت. کوروش درمانده شده بود؛ اما این آغوش مردانه به او نوید پشتیبانی قابل اطمینان میداد.

داریوش با همان صدای بم زیبایش، آرامش را به جمع برگرداند.


romangram.com | @romangram_com