#گلهای_باغ_سردار_پارت_344
کوروش: میدونم کوچولو. پدر گفته که تصمیمت چیه؛ اما من نمیتونم تا اون موقع صبر کنم. شاید فروش کارخونه ماهها طول بکشه و من نمیخوام ریسک کنم.
شقایق اصرار کرد: کوروش جان، خواهش میکنم عجله نکن! تو نمیتونی بدون برنامه از اینجا بری. اصلا بگو ببینم کجا میخوای بری؟ چطور به این زودی ویزا گرفتی؟
کوروش سرخ شد.
- ویزا نگرفتم؛ غیر قانونی میرم. گرفتن ویزا ممکنه چند ماه طول بکشه؛ البته اگه وکیل ماهر و خوبی داشته باشی و پول حسابی هم به او بدی. از طرفی فروش خونه و بقیه چیزها وقت میگیره. برای همین میخواستم به پدر وکالت بدم تا بعداً، سر فرصت اونها رو بفروشه. منم باید هرچه زودتر خانوادهام رو از فرهاد و اون عوضی هایی که بهش کمک میکنند، دور کنم. اول میرم ترکیه و از اونجا هم به اروپا. خانوادهی رز انگلیس هستن و شاید بتونم خودم رو اونجا برسونم. درغیره اینصورت، هر کشوری که بهم پناهندگی بده حاضرم بمونم.
شقایق بیتابانه جیغ کشید:
- خدایا...این امکان نداره. تو برای خودت برنامه داشتی! میخواستی بری آمریکا و دکترات را بگیری! چرا میخوای با این خفت از اینجا فرار کنی؟ چرا میخوای پناهنده بشی، وقتی میتونی ویزای تحصیل یا کار بگیری؟ این اصلا عادلانه نیست! کسی که باید از اینجا بره فرهاد و دوستای عوضیشن، نه تو و خانوادهات. درسته من از این چیزها سردر نمیارم؛ اما توی این چند ماه اونقدر شما در مورد راههای مهاجرت صحبت کردین که حتی نسترن هم میدونه چطور باید بی دردسر از اینجا بره! پس چرا تو، بدترین راه رو انتخاب کردی؟
همایون خان درک میکرد که کوروش چرا نگران فرزند و همسرش شده؛ پس پرسید: با داریوش در این مورد صحبت کردی؟
کوروش: نه، میدونم اون هم مثل شما مخالفه.
romangram.com | @romangram_com