#گلهای_باغ_سردار_پارت_343
- به خاطر فرهاد.
هر سه شنونده با وحشت پرسیدند:
- فرهاد؟
کوروش: بله. راستش بعد ازاتفاقی که برای داداشم افتاد، حسابی ترسیدم ...اگه...اگه اون عوضی، به جای اردشیر نسترن رو دزدیده بود من چه کار میکردم؟همه شما میدونید که من و فرهاد از بچگی با هم میونهی خوبی نداشتیم. بعد از برگشتنش هم که به خاطر شقایق بارها با هم درگیر شدیم. حالا فکر کنید اگه اون تونست مرد بزرگی مثل اردشیر را بدزده و شکنجه بده، بردن دختر من برای اون کاری داره؟... این وحشت، خواب رو از من و رز گرفته که مبادا فرهاد، حالا که نتونسته به خواستهاش برسه، اینبار یکی دیگه از بچهها رو برای اخاذی بدزده و دختر کوچک من، از همه آسیب پذیرتره؛ پس میخوام تو اولین فرصت، با همسر و بچهام از اینجا برم.
شقایق اشکهایی که از همان شروع صحبت کوروش، جاری شده بود را پاک کرد و برادرش را در آغوش گرفت. خواهر و برادر در آغوش هم میگریستند و مادر و پدرشان که در این سوگواری همراهشان بودند، این صحنه غم انگیز را با گریه نظاره میکردند.
شقایق از آغوش کوروش بیرون آمد و اشکهای صورت برادرش را پاک کرد.
شقایق: عزیزم میدونم که تو هم مثل ما ترسیدی، اما نگران نباش. خیلی سریع این کارخونهی لعنتی فروش میره و همهی ما، با هم از اینجا میریم؛ بهت قول میدم کارخونه رو تو اولین فرصت و به بهترین مشتری بفروشم.
کوروش لبخند تلخی زد.
romangram.com | @romangram_com