#گل‌های_باغ_سردار_پارت_341

او حالا دیگر باور داشت که تمام مشکلاتش، از حسادت خواهرش نشات می‌گیرد.

***

صبح روز بعد، اولین کسی که به دیدارش آمد کوروش بود. کوچکترین برادرش، در این چند روز لاغرتر شده بود. ته ریش بورش نشان می‌داد که وقت سر خاراندن هم نداشته و دلیل غیبت بی موقعش را اینطور، در حضور پدر و مادرش برای شقایق توضیح داد.

کوروش: از ایران میرم.

شقایق با تردید پرسید: میری؟ کی؟

کوروش: همین جمعه.

خانم و آقای سردار متعجب شدند؛ اما شقایق که واقعا از این تصمیم شوکه شده بود پرسید:

- چرا؟ چی شده که به این سرعت و بدون هیچ خبری تصمیم گرفتی بری؟


romangram.com | @romangram_com