#گلهای_باغ_سردار_پارت_340
شقایق: شما درست میگید. باید صبور باشم و مدارک بیشتری به دست بیارم تا وقتی با اونها روبرو شدم، هیچ جای انکاری براشون نمونه.
دو جوان، دیگر بهانهای برای ادامه صحبت نداشتند. بخصوص که شقایق دلش میخواست یکبار دیگر، با دقت جعبهی جواهراتش را به دنبال حلقه جستجو کند.
شهرام از این فرصت استفاده کرد و گفت:
- خب، پس بهتره شما استراحت کنید و اگه اجازه بدید، من فردا همین ساعت با شما تماس بگیرم.
شقایق که به علت بیماری و صحبت با برادرش و شهرام، حسابی خسته شده بود، از این پیشنهاد استقبال کرد.
شقایق: خواهش میکنم. پس شب بخیر تا فردا.
گشتن جعبه جواهرات، اولین کاری بود که شقایق بعد از گذاشتن گوشی انجام داد. اما همانطور که حدس میزد، انگشتر مورد نظر میان شش انگشتر داخل جعبه نبود؛ همینطور بین گردنبندها و گوشوارهها. شقایق تمام طبقه های جعبه جواهراتش را زیر و رو کرد و تمام آن اشیاء قیمتی را، کاملا از جعبه خارج کرد و دوباره از نو چید؛ اما تلاشش بی نتیجه بود.
بعد از این کنکاش بی فایده، اولین فکری که به ذهنش رسید، دست داشتن نرگس در این کار بود.
romangram.com | @romangram_com