#گلهای_باغ_سردار_پارت_337
شهرام: فکر نمیکنم شما اون رو از دستتون در اورده باشید؛ با اینحال من طرح اون رو براتون میفرستم. این حلقه را من خودم طراحی کردم و یک جواهر ساز معروف اون را برای شما ساخته؛ شاید همونطور که گفتید، اون رو میون جواهراتتون پیدا کنید. حالا اگه اشکالی ندارد شماره خودتون رو بدید تا من عکسی از طرح انگشتر براتون بفرستم.
شقایق قبول کرد و شماره همراه جدیدش را به او داد.
شهرام کنجکاوانه پرسید: راستی چرا شمارتون رو عوض کردید؟
شقایق: کار من نبود؛ بعد از گم شدن گوشیم، داریوش شماره جدید برام گرفت و ادعا کرد که نمیخواد فرهاد شمارهی من رو داشته باشه.
شهرام لبخند تلخی زد و گفت:
- در اصل، نمیخواستن که من با شما تماس داشته باشم! اینطور نیست؟
شقایق: بله؛ من هم همین فکر رو میکنم. در ضمن میشه دیگه به من نگید خانم سردار؟ اینطوری فکر میکنم دارید با مادرم حرف میزنید!
شهرام خودش هم از این نوع صحبت خوشش نمیآمد؛ اما جواب داد:
romangram.com | @romangram_com