#گلهای_باغ_سردار_پارت_338
- ببخشید، ترجیح میدم شما رو با اسم کوچک صدا نزنم؛ چون اینکار من رو به یاد گذشته میاندازه.
شقایق میدانست که شهرام چه حسی دارد؛ پس گفت:
- نگران نباشید، من به کمک شما نیاز دارم؛ اما به احساساتتون نه. خودتون میدونید که من، با شقایق قبل از تصادف خیلی فرق دارم؛ چون نه اون افکارها رو دارم و نه احساسش رو؛ پس خیالتون از بابت قلب و فکر من راحت باشه، مزاحم شما نمیشن.
آهی که از دهان شهرام خارج شد، ثابت میکرد که او نیز با خود درجنگ است؛ اما جوابش چیز دیگری بود:
- متشکرم. نمیخوام وقتی حافظه شما بازگشت، گلهای در این مورد داشته باشید. هرچند که هیچکس، نمیدونه وقتی حافظه شما برگرده، احساساتتون چقدر تغییر کرده.
شقایق حالا دیگر آرام شده بود؛ زیرا با این جمله، مطمئن شد شهرام بهپور هنوز شقایق را دوست دارد و به هیچ عنوان، نمیخواهد جای او را به هیچ دختر دیگری دهد؛ حتی اگر آن دختر ظاهری کاملا شبیه به شقایق او داشته باشد.
چند دقیقه بعد، شهرام عکسی واضح از انگشتری که خود برای نامزدی با شقایق طراحی کرده بود، فرستاد. در کمال ناباوری بجز نگینهای گرانقیمت انگشتر که آن را خاص کرده بود، پایه آن شقایق را شوکه کرد. روی پایهی حلقه، نام هر دوی آنها حکاکی شده بود. با دیدن نام شهرام و خودش که روی پایه نوشته شده بود، شقایق فهمید چرا حلقهی او خاص بوده؛ زیرا از لادن شنیده بود که زوجها نامشان را داخل حلقه حک میکنند؛ اما نام او و شهرام روی حلقه حک شده بود؛ پس مطمئن شد که خانوادهاش وقتی متوجه شدند که او دچار فراموشی شده و حلقه را مخفی کردهاند.
شقایق افکارش را با شهرام در میان گذاشت.
romangram.com | @romangram_com