#گل‌های_باغ_سردار_پارت_326

اردشیر سکوت کرد تا او حرفش را تمام کند.

شقایق لب‌هایش را غنچه کرد و گفت:

- مگه نه اینکه برای فروش باید سند تنظیم بشه؟خب، می‌خوام به داریوش وکالت بدم تا همه چیز رو بفروشه؛ این‌طوری می‌فهمیم اسناد کجاست.

اردشیر سری تکان داد:

- خوبه، بالاخره یه نقشه داریم. طبق این نقشه پیش میریم ببینیم زمان چی برای ما رقم زده.

***

تلفن که قطع شد، شقایق احساس کرد باز هم سرش گیج میرود. ضعفی که داشت، بیشتر از تب دو شب قبل آزارش میداد؛ اما هنوز برای خواب آماده نشده بود که صدای زنگ تلفن، فضای اتاق را پر کرد . شقایق گوشی را برداشت و با صدای ضعیفی سلام کرد:

- سلام.


romangram.com | @romangram_com