#گلهای_باغ_سردار_پارت_325
- داداش واقعا نمیدونم چیکار کنم. من دلم میخواد هم خواهر و برادرهام رو راضی نگه دارم و هم قولم رو نشکنم.
اردشیر خیلی دلش میخواست که به او کمک کند تا بهترین تصمیم را بگیرد؛ اما خودش هم نمیدانست که چه چیزی به صلاح خانوادهاش است.
اگر تهدیدهای فرهاد و دوستانش نبود؛ او شقایق را تشویق میکرد تا به قولش وفا کند؛ اما با وجود فرهاد و دشمنیاش با آنها، ترجیح میداد خانوادهاش هر چه زودتر از کشور خارج شوند.
با اینحال به خواهر کوچکش، که چشم به دهان او دوخته بود گفت: تو باید اول دست داریوش و نرگس را رو کنی. اونها الان به خیال خودشون دارن زرنگی میکنن و با استفاده از نادونی تو، کارهای خودشون رو پیش میبرن؛ اما وقتی بفهمند که تو همه چیز رو در مورد نقشههاشون میدونی؛ مجبور میشن خواسته تو رو انجام بدن؛ چه موندن در ایران باشه؛ چه خروج از ایران، با پول خودشون و یا نهایتاً با پول پدربزرگ.
شقایق آرام شد. انگار توانسته بود موقعیت خود را درک کند. بنابراین به برادرش پیشنهاد داد:
- بهتره یک بازی کوچولو با خواهر وبرادرمون راه بندازیم.
اردشیر: منظورت چیه ؟
شقایق: مگه نه اینکه اونها میخوان من همه چی رو بفروشم؟
romangram.com | @romangram_com