#گل‌های_باغ_سردار_پارت_321

شقایق با تعجب پرسید:

- یعنی بخاطر همین خواسته هیچ‌کس با پولش مهاجرت نکنه؟

اردشیر: اره.

شقایق باخجالت پرسید:

- چرا پدربزرگ همچین چیزی از ما خواسته در حالی که خودش، تو و فرناز و فرهاد رو از ایران خارج کرد و کلی پول به هر سه شما داد تا زندگی جدیدی اون‌جا بسازید؟

اردشیر برایش دست زد وسر به سرش گذاشت:

- آفرین! حالا می‌فهمم چرا داریوش از برگشتن حافظه تو میترسه.

شقایق لبخند زد:


romangram.com | @romangram_com