#گل‌های_باغ_سردار_پارت_322

- داداش اذیتم نکن.

اردشیر شوخی را کنار گذاشت و در ادامه صحبت قبلیش گفت:

- چون پدربزرگ مجبور بود نوه شانزده ساله قاتلش رو از ایران دور کنه و می‌دونست که من هم باید از اون‌جا بیرون می اومدم تا بتونم با غمم کنار بیام. در حقیقت اون با این‌کارش، جون هر دوی ما رو نجات داد.

شقایق دلخور شد:

- پس اینجوری من نمی‌تونم کارخونه رو بفروشم و تا آخر عمر، باید مراقب میراث پدربزرگی باشم که هیچی از اون به یاد ندارم.

اردشیر دلداریش داد:

- نگران نباش اینطور که پیداست؛ خواهر و برادرهامون نمی ذارن تو به قولت وفادار بمونی.

شقایق تایید کرد:


romangram.com | @romangram_com