#گل‌های_باغ_سردار_پارت_320

- تو میدونی که نباید کارخونه رو بفروشی؟ تو به پدربزرگ قول دادی!

شقایق:

- می‌دونم؛ اما این قول مال قبل از این اتفاقات بوده.

اردشیر:

- درسته؛ اما قول، قوله. پدربزرگ به تو اطمینان کرده.

شقایق رنجید:

- تو چرا از این حرفا می‌زنی؟ نکنه می‌دونی چرا پدر بزرگ نمی‌خواسته ما از کشور خارج بشیم؟

اردشیر ترجیح داد با او صادق باشد. او به یاد داشت که پدربزرگ چه توضیحی در مورد تصمیمش داده، لذا گفت: پدربزرگ می‌گفت دلش نمی‌خواد پول‌های این مملکت صرف آبادی کشورهای دیگه بشه. اون از مهاجرت سرمایه داران به امارات و ترکیه عصبانی بود و همیشه ازشون انتقاد می‌کرد که چرا سرمایه‌های خودشون رو به یه کشور دیگه می‌برند و باعث رونق کسب و کار آنها می‌شوند؛ در صورتی که کشور خودمون هر روز یک قدم به عقب برمی‌گرده.


romangram.com | @romangram_com